النا کوچولوی مامان وباباالنا کوچولوی مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

ژیگولیا مثل من و مامان و بابا

یه روزی میاد که ......

یک روز میاد که اونیفرم مدرسه اش را تنش می کنه و با موهای برس خورده و مرتبش اماده میشه که بره برای اولین روز مدرسه ... و تو دوربین بدست راهیش میکنی و دلت غنج میره که بدونی تو کلاسشون چی میگذره !... یه روز میرسه که با یه کارت تبریک میاد سراغت تا ازت اجازه بگیره که بره جشن تولد دوست صمیمیش بدون حضور تو ... و تو دلت میلرزه که بدونی چی خورده و چه کرده ! ...   یه روز میاد که با چشمای کنجکاو و منتظر میاد میشینه روبروت و با اشتیاق گذشته را مورد سوال قرار میده تا برسه به اولین روز اشنایی پدر و مادرش! ...   یه روز می رسه که گوشی تلفن را بر می داره و ساعتها با دوست جون جونیش گپ می زنه ... و تو دلت ضعف میر...
18 دی 1392

النا ودومین محرم زندگی

ا لنایم چقدر زود گذشت .... یکسال گذشت با یک چشم بر هم زدن دخترکم یکسال بزرگ شدی گاهی اوقات دوست دارم تا زودتر بزرگ بشی ومستقل ... گاهی اوقات هم وقتی فکر میکنم چقدر روزها پشت سر هم میاید ومیرود دلم میگیره از اینکه کودکیهای تو چه زود تمام میشود النایم نمیدانم چه جوری مادر بودن را برایت توصیف کنم ولی خیلی حس عجیبیه بگذریم .. امسال هم مثل پارسال النای عزیزم  لباس علی اصغر به تنش کرد وبا بابایی رفت تو دسته عزاداری امام حسین عزیزم انشاله همیشه بیمه امام حسین وحضرت ابوالفضل باشی   ...
13 آذر 1392

بدون عنوان

شاید مهم نیست ! نیازها و علایق ادم تو دوره های مختلف سنی تغییر می کنه ...شاید خیلی چیزها که یک روز برایش خواب و رویا شده بودند در زمان حال به نظر کوچک و بی ارزش برسند . اما توقع ادم از خودش و زندگیش با گذشت زمان بیشتر میشه حتی اگر خواسته های ادم مثل کودک درونش همیشه کوچک بمونه!.... همیشه دلم میخواهد هایی وجود داره که خیلی هاش از دنیای واقعی فاصله داره ولی نوشتن و یا به زبون اوردنشون هم کافیه برای اینکه تا مدتها ذهن و روحت را پر کنی از انرژی مثبت حضور کم رنگشون!..... شاید این روزها کم بودن وقت برای خودت اجازه فکر کردن به دلم میخواهد رو گرفته باشه اما تاثیر خواستن اونهم با تمام وجود چیزی نیست که بشه انکار کرد.....بی اختیار یاد دلم ...
13 آذر 1392

دخترم عاشقتم

دختر بی نظیرم هر روز عاشقترت میشوم وهر روز فکر میکنم امروز نهایت عشق است اما.... فردا می اید و من.... خدا را سپاس میگویم از این نعمت عظیم ... مادر بودنم !!! شیرخواره من... شیره جانم هزاران بار بکامت باد . لحظه ایست ان لحظه !!! ان لحظه ای که مرا با تمام وجود نازنینت طلب میکنی... کاش زمان متوقف شود. خلوتی دونفره ؛من و چشمان ناز تو, من و دستان کوچک ت ,عشق من و ارامش تو.. مادرانه هایم ارزانی ات مگر نمیدانند ارزوی من داشتن تو بود؟!! مگر نمیدانند من در تو خلاصه شده ام... مرا همین حس لحظات ناب بس است...! بی نظیرم؛برای من با تو بودن ودر کنار بابای مهربان ناب...
12 آذر 1392

النا وتاب سواری

عزیز دل من نمیدونم چه جوری باید بهت بفهمونم که هر کسی یه حقی داره نمیدونم اصلا میفهمی حرف مامان رو یا نه .... ماجرای تاب سواری النا داستانی شده هر وقت میریم پارک با گریه ما رو میبره سمت تاب ....سوار میشه ولی پیاده شدنش با خداست اصلا اگر ساعتها هم تاب سواری کنه خسته نمیشه هر چی میگم نینی های دیگه هم باید سوار بشن انگار نه انگار واسه خودش تاب تاب  اباسی رو آهنگشو میزنه به روی خودش هم نمیا ره که ١٠ تا بچه تو صف ایستادن ... چند روز پیش از ترسم ظهر بردمش پارک که خلوت باشه حسابی تاب سوار شه نیم ساعت سوار شد چون خیلی گرم بود با گریه وجیغ اومدیم خونه رفتم دنبال شروین که پسر همسایمونه گفتم بیاد پیشش از یادش بره بگذریم از اینکه هر...
1 مهر 1392

بدون عنوان

دخملی جونم ببخشید که مامی خیلی تنبل شدم خیلی وقت بود به وبلاگت سر نزدم آخه این روزا خیلی وروجک شدی ومامی باید همش  مواظبت باشم که بلایی سر خودت نیاری     چند وقت پیش دسته جمعی به همراه عمه ها و عزیز جون وباباجون ودایی رفتیم یه مسافرت در واقع تمام شهرهای شمالی واز اونور اربیل وآستارا وسرعین وخلخال .....خلاصه از همه شهرا رد شدیم یه هفته ای شد خیلی خیلی خوش گذشت مخصوصا به النا خانومی که اونجا با دختر عمشو پسر عمه هاش حسابی کیف کرد روز اول رفتیم دریا که من اول فکر کردم شاید النا از آب بترسه وقتی بابا مرتضی بردتش تو آب اول یه خورده ترسید ولی بعد دیگه نمیشد از آب بیرون بیاریمش  خلاصه وروجکی شده بود اونجا وا...
1 مهر 1392

بدون عنوان

در وصف حس قشنگ مادرانه بسیار گفتند وبسیار گفتیم وبسیار شنیدیم......اما همه اینها نمیتونه بشه قد یه ثانیه بوییدن ویه لحظه لمس کردن موجودی فرشته سان که وجودش به وجودت بسته باشه ...... میگن تاثیر اولین خاطره ها همیشه ماندگارتره ....مخصوصا وقتی طعم شیرین ش حسابی به کام آدم نشسته باشه مثل تاثیر اولین نگاه مستقیم دخملی تو صورتم که مثل جادو سحرم کرد ...هنوز هم با هر کار تازه اش اشک تو چشام جمع میشه ....شاید هم دل نازکتر شدم از آن روزها ...از تاثیر ذوب نگاهش .....از حضور یک موجود بند انگشتی  وپری سان که بشه به وسعت قلب وروحت ...... زمان چقدر زود میگذره ..!!!این جمله رو شاید بارها وبارها از دهان این واون شنیده باشیم ...
1 مهر 1392